تبليغاتX
یک ذهن زیبـا
یک ذهن زیبـا
یک ذهن زیبـا

حتما تاحالا کفش خریدن؟!

تاحالا شده از پشت ویترین مغازه ، یه کفشی رو ببینین و ازش خوشتون بیاد ولی وقتی پاتون کردین ، دیده باشین که یه جورایی پاتون رو می زنه!! همچین یه نموره احساس راحتی نمی کنین!

اینجور مواقع چی کار می کنین؟! مسلما اگه به قلب دومتون اهمیت بدین ، هرچقدر هم که صاحب مغازه بازارگرمی کنه که "جا باز می کنه" حریف شما نمیشه و از اون مغازه میاین بیرون!

حالا من موندم تو کار این دخترا!!!

می فرمایند انتخاب همسر یه امر "نسبی" است . این حرف یعنی چی؟! یعنی اینکه ما به طور "مطلق" از کسی خوشمون نمیاد و اون فرد به طور کامل " ایده آل " ما نیست ، ولی! .. ولی به نسبت بقیه بهتره !

با زبون ِ بی زبونی ، دخترها ، زمانی به یه نفر " بله" میگن که فکر می کنن " دیگه از این بهتر واسشون پیدا نمیشه" و نه به این خاطر که " این فرد رو واقعا دوست دارن و می خوانش " !

با این دید و طرز فکر باید بگیم ، شاید بیشتر ازدواج های ما ، که براساس همین روش سنتی " خواستگاری " رفتن  صورت می گیرن ، فقط به خاطر راضی شدن دختر ( از سرِ ترس؟) به ازدواجه و نه به خاطر خواستن و دوست داشتن !

یعنی دخترها ، کفشی که حتی پاشون رو تا حدی بزنه! و یا واسشون تنگ باشه! راضی میشن که بپوشن! چون ممکنه دیگه کفشی واسه خریدن پیدا نکنن!!!

یک ذهن زیبا : واقعا گِل بگیریم این ازدواج رو بهتره .

+ میگه : " تو مثه بانک می مونی! اگه یکی بهت خوبی کنه ، چند برابرش رو بهش پس می دی! اگه هم بدی کنه، همینطور! " 

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط یک ذهن زیبـا
 

فرید رو یادتونه ؟!

آرشیو : فرید

آرشیو : فرید - قسمت دوم

دیشب شنیدم از آمریکا برگشته ایران و دختری که می خواسته عقد کرده و با خودش ورداشته برده!!

دختره ؟! آره ! همون جوری بود که می خواست !

یه دختر ِ خراب ! خیلی خراب !

مامانش داره دِق می کنه! کی فکرشو می کرد که پس ِ تمام اون حرف های فرید ، یه واقعیتی پنهان شده باشه !

+ یه خانوم دکتری تو داروخونه ی مامانم کار می کنه ، حدودا 27 سالشه . از 7 سال پیش شوهرش که پسرخاله ش باشه و دو شب هم بیشتر همو تو دبی ندیدن! ( اونم به بهانه عقد و عروسی ) می خواسته ایشون رو ورداره ببره پیش خودش آمریکا!! اونوقت این آقای دکتر ما در آمریکا رئیس بیمارستان هم تشریف دارن و از بچگی هم همون جا بزرگ شدن!!

اینقدر این خانوم دکتره خوشگل و خوشتیپ و اینا بود که خدا می دونه! حالا بعد از 7 سال ، هنوز هم وقتی می بینیش فرهنگ لغت دستشه و داره زبان یاد می گیره. بنده ی خدا هرچی هم در میاره سوغات و کادو می فرسته واسه پسرخاله ش (شوهرش! ) .

شکسته شده و از تیپ و قیافه هم افتاده ...

مامانم بهش گفت : شوهرت رو دوس داری؟

سرش رو انداخت پایین و گفت : اگه بگم نه! دروغ گفتم !!

آقای دکتر فلان فلان شده! تو از فرید هم کمتری؟!

+ مهریه عجیب دحتران ِ یک روستا در هند


ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط یک ذهن زیبـا

خب چه اشکالی داره؟

یه روزی ، یه جایی از یه دختری خوشش اومده و عاشقش شده و باهاش ازدواج کرده...اتفاقا الانم دوسش داره و مثه روز اول واسش عزیزه ...

تنها اتفاق جدیدی که افتاده اینه که دوباره عاشق شده ! ... عاشق یه دختر دیگه ...

نه نه! اصلا از عشق و علاقه ش به زن اولش کم نشده ها ، اتفاقا برعکس! خیلی هم دوسش داره ! اصلا تو این مدتی که از آشناییش با این دختر خانومه می گذره، نذاشته آب تو دل زن اولش تکون بخوره ! ...

چرا خیانت باشه ؟ وقتی هیچ کم و کسری دربین نیست و همه از هم راضی ان ؟!


+ تاحالا شده وقتی تو خیابون یا جایی راه می رین ناخداگاه حرفای دیگران رو بشنوین؟ای بابا! واسه من که از بچگی این اتفاق زیاد می افتاده 

مجموعه انقلاب – عصر – جاده سلامتی – دوتا دختر دانشجو

دختر اولی به دومی آره آره! وقت پیاده شدن هم یه عکس از خودم گذاشتم تو داشبورد ماشینش تا دفعه ی بعد که باهاش رفتی بیرون، ببینی و حسابی حالت گرفته شه 

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط یک ذهن زیبـا
قالب وبلاگ